قطعه‌ای از بهشت

دست‌نوشته‌های نه چندان معتبر یک انسان؛ انسان نه ، یک آدم

قطعه‌ای از بهشت

دست‌نوشته‌های نه چندان معتبر یک انسان؛ انسان نه ، یک آدم

قطعه‌ای از بهشت

می‌گفت: "روزی قطعه زمینی در خراسان محل رفت و آمد ملائک می شود."
گفتند: "کجا؟"
گفت: "در طوس."
به خاک که سپردندش، آن جا شده بود قطعه‌ای از بهشت.
فرشته ها می‌آمدند ، می‌رفتند.

* به نقل از کتاب " آفتاب هشتمین " اثر "لیلا شمس"

آیاتی از قرآن کریم

یک جرعه شعر

کتابهایی که خوانده‌ام

فیلم‌هایی که دیده‌ام

عکس‌هایی که گرفته‌ام

Instagram

طبقه بندی موضوعی

۲۶ مطلب با موضوع «همینطوری» ثبت شده است

سلام. در ستون سمت چپ، مواردی را مشاهده می‌کنید که صرفا محض ریا و ظاهر سازی‌ست:دی،

چون از آخرین کتابی که خوانده‌ام، آخرین فیلمی که دیده‌ام و یا آخرین عکسی که به اشتراک گذاشته‌ام مدت‌هاست می‌گذرد، تاریخ درج آنها گواه این حرف است.

فقط به‌واسطه سایت گنجور محترم، امکان جدید استفاده‌ی یک بیت از شعرای گرانقدر پارسی‌زبان را هم اضافه کردم تا بلکه به حرمت استاد سخن، دیگر بخش‌ها نیز به‌روز گردد.

روزه‌هاتون مقبول درگاه حق.

یاعلی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۵:۲۷
سیدخلیل

سهم من از زندگی

فقط

یک نفس آغوش...

آغوشِ تو

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۹
سیدخلیل
ای حیات با تو وداع می‌کنم با همه زیبایی‌هایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوه‌ها و آسما‌ن‌ها و دریاها و صحراها، با همه وجود وداع می‌کنم.
 با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم و از همه چیز چشم می‌پوشم.
... ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید. شما سال‌های دراز به من خدمت کرده‌اید، از شما می‌خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه خود را به بهترین وجه ادا کنید.
ای پاهای من سریع و توانا باشید.
ای دست‌های من قوی ودقیق باشید.
ای چشمان من تیزبین و هشیار باشید.
ای قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن. ای نفس، مرا ضعیف و ذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر  با قدرت و اراده صبور و توانا باش.

به شما قول می‌دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه  بیابید و تلافی این عمر خسته کننده و این لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید؛ آرامشی ابدی. دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد.

دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود.
اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می‌جوشد. می‌لرزد. می‌سوزد و خاکستر می‌شود. اشک شده‌ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه‌ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد.
خدایا تو را شکر می‌کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راه‌ها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است، می‌توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدایی رسید.
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۱ ، ۰۹:۰۹
سیدخلیل
می گوید*: دستت را مشت کن
می کنم
می گوید: شنیده ای که قلب انسان اندازه مشت دستش است؟؟
نگاه می کنم
می گوید: مشتت را ببین ، قلبت همین قدر است . خودت بسنج تحمل وزن چند سال حرف تلنبار شده را دارد. بیشتر از ظرفیتش شد قلبت سنگین می شود. قلب که سنگین شود پروازش سخت می شود، دور میشود از سبکی و آرامش خدا. ببین حرف هایی که برایشان قلبت را سنگین می کنی ارزشش را دارد یا نه. بریز بیرون حرف هایی که ارزشش را ندارد.
دهان باز می کنم حرفی بزنم ولی باز پشیمان میشوم
با خودم می گویم این حرف هم روی حرف های تلنبار شدهٔ قبل
یک روز همه را با هم بیرون میریزم
ولی نمی دانم آن روز میرسد یا نه ، به موقع میرسد یا نه

*از مکالمات خودم با خودم

نمی دانم چه می خواهم بگویم؛
زبانم در دهان باز،بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ پروازم شکسته است!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۱ ، ۱۴:۴۶
سیدخلیل
برنامه‌ی روزانه‌ی زندگی امام خمینی در نجف:
- 4 صبح برای خواندن نماز شب و قرآن و نماز صبح از خواب بیدار می‌شد.
- بعد از نماز تا ساعت 6 صبح به خواندن ادعیه مشغول می‌شد.
- بعد از 15 تا 30 دقیقه استراحت به سمت مسجد شیخ انصاری می‌رفت.
- تا ساعت 11/30 در مسجد شیخ انصاری به تدریس مشغول می‌شد.
- به خانه بر می‌گشت و بعد از استراحتی مختصر، با مردم ملاقات می‌کرد.
- نماز ظهر را در مسجد شیخ انصاری و یا مسجد هندی به جماعت می‌خواند و بعد از آن خطبه‌ی سیاسی می‌خواند.
- ساعت یک برای صرف نهار به خانه بر‌می‌گشت و 30 تا 45 دقیقه استراحت می‌کرد.
- بعد از بیدار شدن و خوردن چای، به مطالعه می‌پرداخت.
- قبل از اذان مغرب نزدیک به 30 دقیقه در حیاط یا بام خانه پیاده‌روی می‌کرد.
- نماز مغرب را در حیاط یا مسجد بروجردی به جماعت می‌خواند.
- بعد از نماز عشاء 45 دقیقه تنها در حیاط می‌نشست.
- ساعت 10 شب خانه را به سمت حرم امیرالمومنین علی(ع) ترک میکرد و 2 ساعت در حرم می‌ماند.
- ساعت 12 به خانه برمی‌گشت و تا 2 بامداد به مطالعه مشغول می‌شد.


پ.ن:
آیا تابحال یک نفر پیدا شده تا در محافل دانشگاهی و غیر دانشگاهی، به جای تعریف و تمجید از کم‌خوابی نیوتن و اینشتاین و ادیسون و... شخصیتی را مثال بزند که کمتر از سه و نیم ساعت در روز می‌خوابید؟
آرمان‌فردی که انسانها را از انانیت فرعونی پرهیز و به سوی نحنانیت توحیدی فراخواند...
شخصیت بی‌مثال قرن بیستم که برخلاف دیگر رهبران سیاسی دنیا، عبا، عمامه و لباده می‌پوشید و با همین سادگی در سن 76 سالگی تمام دنیا را تکان داد...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۱ ، ۲۲:۵۲
سیدخلیل
خبر موفقیت آدم بزرگی که در ادامه میخوانید را همان موقع انتشارش شنیدم.
ولی تنها به همان شنیدن بسنده کردم ، اما وقتی مطلب زیر را خواندم بسیار به خودم بد و بیراه گفتم که چرا این مطلب را همان موقع نخواندی؟؟؟؟؟

حول وحوش سال هفتاد وهشت بود و ما تازه بخش‌های تئوری دانشکده ‌مان را تمام کرده بودیم و به عنوان دانشجوی پزشکی وارد بیمارستان شده بودیم. ما را به گروه‌های ده نفره تقسیم کردند و هر چند گروه را فرستادند یک بیمارستان. بعضی‌ها را فرستادند بیمارستان هزار تختخوابی، بعضی‌ها فارابی، بعضی‌ها رازی و ما هم به همر‌اه چند تا گروه دیگر که قرار بود بخش داخلی را بگذرانیم، قسمتمان شد بیمارستان شریعتی. از آن‌جایی که این بیمارستان بخش‌های مختلفی داشت، هر کدام از گروه‌ها فقط می‌توانست سه یا چهار تا از بخش‌های تخصصی داخلی را انتخاب کند و بگذراند. طبق معمول‌ همه‌ی بخش‌ها و دوره‌های قبلی، برای این‌که بدانیم کدام بخش بیش‌تر به دردمان می‌خور‌د و البته مهم ‌تر از همه اینکه کدام بخش را می‌توانیم راحتتر و با دردسر کمتری طی کنیم رفتیم سراغ بچه‌های قدیمی و از آن‌ها مشورت گرفتیم.
- کدام بخش حضور و غیاب ندارد؟
- کدام بخش امتحانش آسان‌تر است؟
- کدام بخش معرفی صبحگاهی مریض ندارد؟
- کجا استادش کمتر گیر است؟ و به قول خودمان کدام بخش‌ها خوش‌خیم ترند؟
پاسخ‌ها کم و بیش با هم تفاوت‌هایی داشتند. اما همه‌ی قدیمی‌ها روی یک چیز بسیار مهم اتفاق نظر داشتند  و آن این بود که حتی اگر یک ترم عقب بیفتی باید کاری کنی که سر و کارت به بخش خون نیفتد.  می‌گفتند رییس بخش، آقای دکتری هست به شدت عصبی و مقرراتی که تا حالا سابقه نداشته کسی بتواند  با یک بار برداشتن واحد درسی با او سالم از بخش بیرون بیاید. مردی بزرگ جثه با سر‌ طاس که صدایش لرزه بر اندام هر جنبنده‌ای می‌اندازد. می‌گفتند اساسا" قانون بخش‌ خون‌ بیمارستان شریعتی اینست که نمی‌شود  طی پانزده روز، چیزی راجع به خون یاد گرفت، به همین دلیل هر دانش‌جویی باید حداقل دوسه باری تجدید دوره  شود تا حداقل یک چیزهایی یاد بگیرد. با چند تا از بچه‌هایی هم که این بخش را گذرانده بودند هم‌کلام شدیم و از آن هم‌کلامی چیزهای جدیدتری نصیبمان شد. مثلا" این‌که ممکن است شانس بیاوری و دوره پانزده  روزه‌ای که سر و کارت به بخش خون می‌افتد، رییس بخش که اسمش هم دکتر قوام ‌زاده بود ایران نباشد.  می‌گفتند دکتر، نصف سال ایران است و نصف دیگرش آن ‌ور آب. خلاصه این شد که تصمیم گرفتیم به هر قیمتی  شده حتی اگر شده پولی خرج کنیم، یک کاری کنیم که سر و کارمان به این بخش جهنمی نیفتد. آخر  آن موقع‌ها رسم بود بین دانش‌جوها که با رد و بدل کردن مقادیری پول، بخش‌ها را بین خودشان جابه‌جا  می‌کردند. سرانجام روز انتخاب بخش‌ها فرا رسید و از آن‌جایی که هیچ‌کس دوست نداشت با دکتر قوام‌ زاده  هم‌بخش شود کار به قرعه کشید. نتیجه قرعه‌کشی هم قابل پیش‌بینی است. ما یک ‌راست افتادیم توی بخش  خون و سرطان! به خودمان امید دادیم که از کجا معلوم این بابا توی آن شش ماه سفرش به خارج  نباشد. سعی کردیم از این ‌ور و آن ‌ور خبر بگیریم که کسی خبر نداشت. فردا صبح با هزار امید و آرزو رفتیم  ساختمان خون تا اولین روز دانش‌جویی ‌مان در این بخش را بگذرانیم. شب، قبل از خواب هم نذر کردیم آقای  دکتر مورد نظر رفته باشد خارج برای سمینار! اما وارد بخش که شدیم تمام آرزوهامان را بربادرفته دیدیم. دکتر قوام ‌زاده، ساعتی زودتر از دانش‌جوهایش از پله‌های بخش خون و سرطان بیمارستان شریعتی بالا رفته بود و  منتظر بود دانش‌ جوهای جدیدش را ببیند. قیافه‌اش را که دیدم خنده‌ام گرفت. با خودم گفتم: «این بابا که به نظر نمی‌رسد حتی سلام علیک انگلیسی بلد باشد.» بیش‌تر شبیه بازیگرهای نقش منفی توی فیلم‌ها بود.  مطمئن بودم اگر او را توی خیابان می‌دیدم امکان نداشت حدس بزنم دکتر باشد. ریش هم نداشت که بخواهم  بگویم با پارتی ‌بازی به این ‌جا رسیده. کمی بیش‌تر به افکار دایی جان ناپلئونیم فشار آوردم و نتیجه گرفتم لابد  ریشش را می‌تراشد که کسی نفهمد سهمیه‌ای است. توی این فکرها بودم که فریاد آقای دکتر لرزه بر اندامم  انداخت. ظاهرا" داشت در مورد مریضی حرف می ‌زد که مسئولش من بودم. پرسیده بود دانش‌جوی مسئول این  مریض کیست و من حواسم نبود. او هم توی لیست اسم من را دیده بود و داشت اسمم را فریاد می‌زد.  باقی ماجرا هم قابل پیش‌بینی است. خلاصه این‌ که این تازه شروع دو هفته جهنمی بود. تنها دو هفته تمام  دوران دانش ‌جوییم که از ترس استاد، بعد از ظهرها هم می‌رفتم بیمارستان تا از حال مریض‌هایم باخبر شوم.  آخر ممکن بود تا فردا صبح اتفاق جدیدی در احوالات مریض مربوطه افتاده باشد و من موقع معرفی بیمار آن را از  قلم بیاندازم. آن موقع بود که با فحش‌های آقای دکتر مواجه می‌شدم که سر احوالات مریض با هیچ‌کس شوخی  نداشت. دانش‌جو و انترن که جای خود داشتند، حتی دیدیم که جلوی ما یکی از استادهای قدیمی را  هم از اتاق مریض با فحش بیرون کرد، به این خاطر که کار مریض را درست انجام نداده ‌بود. آن دو هفته هر جور که بود گذشت، اگرچه ما تجدید دوره نشدیم و آن بخش را به ‌هر شکلی بود گذراندیم اما نهضت دشمنی با  دکتر قوام زاده و بخش خون توسط ما هم‌ ادامه یافت. تا آخرین روزی که دانش‌جو بودیم هر کسی از ما پرسید  بخش خون چه‌ طور است دوباره همان حرف‌هایی را که قبلی‌ها به ما گفته‌ بودند برای دوستانمان تکرار کردیم و  از بدی ‌های دکتر قوام ‌زاده و بخش خونش سخن‌ها راندیم. حتی با این ‌که خودمان تجدید دوره نشده بودیم، باز  هر کس از ما می‌پرسید، داستان تجدید دوره و این‌که حتما" باید دو سه باری این بخش را بگذرانی، را برایش تعریف می‌کردیم. یک جورهایی جگرمان حال می‌آمد وقتی ترس را توی چشمان هم ‌کلاسی‌ هامان  می‌دیدیم.
از آن روزها سال‌ها می‌گذرد. هر کدام از ما رفتیم سراغ زندگی‌مان. خیلی‌هامان دور پزشکی را خط کشیدیم.  خیلی‌ها هم نه. اما هیچ‌کدام از ما چند نفر، دیگر گذرمان به آن بخش نفرین شده نیفتاد. آقای دکتر قوام زاده، هم‌چنان رییس بخش خون بیمارستان شریعتی باقی ماند و لابد هم‌چنان لرزه بر اندام دانش‌جوها انداخت.

دیروز خبر کوتاهی خواندم که دلم را لرزاند. خبری که میان بسیاری از خبرهای دیگر این روزها جلوه زیادی نیافت این بود:
«دکتر اردشیر قوام ‌زاده، فوق تخصص خون و سرطان، برنده جایزه 2012 «برترین محقق جهان در زمینه سرطان و بیماری‌های خونی» کمیته مطالعات بین‌المللی مرکز تحقیق بین‌المللی خون و پیوند مغز استخوان امریکا شد.»

دلم که لرزید هیچ، اشک هم توی چشمانم جمع شد. دلم سوخت برای آدمی که این‌ قدر بزرگ بود و حتی ما  شاگردانش هم او را درست نمی‌شناختیم. دلم سوخت برای خودمان که قدرش را ندانستیم. دلم برای خودم  سوخت که او را از روی چهره‌اش قضاوت کردم. دلم سوخت که توی آن دو هفته این‌قدر کارهایم را بد انجام دادم  که مجبور شد بارها سرم فریاد بکشد. احتمالا" دکتر اردشیر قوام ‌زاده، همان مرد بزرگ جثه طاس که آن  روزها صدای کلفتش لرزه بر اندام همه، حتی هم ‌کاران متخصصش می‌انداخت، و حالا لابد کمی پیرتر شده، هم‌  چنان مورد طعن و لعن و نفرین دانش‌ جوهاست و لابد هم‌ چنان بچه‌ها آرزو می‌کنند یا به بخش خون نروند  یا اگر هم می‌روند از قوام‌زاده خبری نباشد. احتمالا" هنوز هم وقتی از خیابان رد می‌شود هیچ‌ کس نمی‌فهمد  او اولین کسی است که پیوند مغز استخوان را در ایران انجام داده. شاید حتی فامیل‌های نزدیکش هم ندانند  بخش خون تحت مدیریت او یکی از موفق ‌ترین بخش‌های خون در میان تمام بیمارستان‌های دنیاست. راستی اصلا" در بیمارستان شریعتی کسی خبردار شده که دکتر اردشیر قوام‌زاده محقق برتر سال دنیا شده؟

منبع:(ناشناس ،کامنت اول لینک خبر - تاریخ درج 1391/1/13)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۱ ، ۱۵:۰۱
سیدخلیل
سلام

به همین زودی زود یک قالب کاملا بومی و ساخت دست صاحب وبلاگ عرضه میشود!

یاعلی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۰ ، ۰۱:۱۰
سیدخلیل
سلام

امشب محرم از یادم نرفت

گرچه با خنده هام و خندون هام

بعد از گذشت حدود 5 ماه به موطن* بازگشتم و ...

چقدر بی خانمانی سخته

وای به حال اونایی که حتی امید به پایانش ندارن


اما بعد از این همه سختی

حالا به یک تصمیم قاطع نیازمندم!!!

آینده ای در پیش

گذشته ای مجهول

حالی دگرگون


یاعلی


*به اتاقی که آدمی از آن خاطراتی دارد میگویند...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۰ ، ۰۱:۴۶
سیدخلیل
قسم می خورم که این باران،

بارانی معمولی نیست،

حتما جایی دور،

دریایی را به باد داده اند

"رسول یونان "


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۰ ، ۲۰:۳۷
سیدخلیل

در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری؛ رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهید این شعر را خوش‌نویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آن‌جا آویزان کنند.

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو!

اینجا باتلاق است!
حالا می‌گردم به کشف باتلاقی تواناتر
در اینهمه خردی که حتی باتلاق‌هایش
وظیفه‌شناس و عالی نیستند.

همه‌ چیز در معطلی است
میوه‌ای که گل
پولی که کتاب مقدس
و مسجدی که بنگاه املاک.

ما را چه شده است؟
این یک معمای پیچیده است
همه در آرزوی کسب چیزی هستند
که من با آن جنگیده‌ام
و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم
در حالیکه دست و پا ندارم
گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم
و به گمان آنها حتی شعور
در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان
وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم
که تمام روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی
حتی رفقای دیروزم - قربتاً الی‌الله -
با تلاش تحسین‌برانگیز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی
با نخاع قطع شده‌‌ام
باید در صف اول باشم
و همیشه باید باشم
چون تریبون، گلدان و صندلی
باشم تا رسیدن نمایندگان بانک‌ها
سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیون‌های درجه چهار باشم
بی‌دست و پا بدوم، شنا کنم و ...
دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین
چون گذشته که با یازده تیر و ترکش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا یک پیمانکار آن پل را بازسازی کرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستی ندارم.
اگر نه یابد نوار را من می‌بریدم
نشد.
وزیر این زحمت را کشید
تلویزیون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزیر به وزارتخانه‌اش
پیمانکاران به ویلاهایشان
و من به تختم.

من نمی‌دانم چه هستم
نه کیفی و نه کمی
بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتی ...
به قول مرتضی؛ کلمنم!
اما این کلمن یک رأی دارد
که دست بر قضا خیلی مهم است
و همواره تلویزیون از دادنش فیلم می‌گیرد
خیلی جای تقدیر و تشکر دارد
اما هرگز ضمانتی نیست
شاید تغییر کنم
اینجاست که حال من مهم می‌شود.

شاید حالا پیمانکاران، فرشتگان شب‌های شلمچه
پاسداران پل مارد
و ترکش خوردگان خرمشهرند
شاید من
حال یک اختلاس‌پیشه خودفروخته جاسوسم
که خودم خرمشهر را خراب کرده‌ام
و لابد اسناد آن در یک وزارتخانه مهم موجود است
برای همین باید، همین‌طور باید
در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
زمان بگذرد
من پیرتر شوم
تا معلوم شود چه کاره‌ام.

سرمایه من کلمات است
گردانم مجنون را حفظ کرد
یکصد و شصت کیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعید می‌دانم تختم
یکصد و شصت سانتی‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روی آن افتاده‌ام
یکبار هم خودم را انداختم
بنا بود برای افتتاح یک رستوران ببرندم!

من یک نام باشکوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من می‌گریزند
با بهره‌ هوشی یکصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شکسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه یک دلال باغبانی می‌کند
و پسرم می‌گوید:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.

فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ!
گمانم در این تاریکی گم شده‌ام
و بین خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا دیگر اسیرم نمی‌کنند
آه! چه کسی یک قطع نخاعی بی‌مصرف را اسیر می‌کند
و باز آه! چه کسی یک اسیر را اسیر می‌کند
آه و آه که از یاد بردم، من اسیرم
زندانی با اعمال شاقه
آماده برای هر افتتاح، اعلام رای
و رقصیدن به سازها و مناسبت‌های گوناگون
و بی‌اختیار در انتخاب غذا
انتخاب رؤیاها
حتی در انشای اعترافاتم.
و شهید، شهید که چه دور است و بزرگ
با تمام داراییش؛
یک شیشه شکسته
یک قاب آلومینیومی
و سکوت گورستان
خدا را شکر، لااقل او غمی ندارد
و همیشه می‌خندد
و شهید که بسیار دور است از این خطوط ناخوانا
از این زبان بی‌سابقه نامفهوم
و این تصاویر تازه و هولناک،
خدا را شکر! لااقل او غمی ندارد
و همیشه می‌خندد
و بسیار خوشبخت است
زیرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده می‌شوم
برای شکنجه‌ای تازه
در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان
در باغ وحشی به نام کلینیک درد
تا مواد اولیه شکنجه‌ای تازه باشم
برای جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت یک مترو شصت سانتی‌ام
به خاک بیندازم
اما نمیرم
درد این ستون فقرات کج
و فراق
لهم کند

اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم


محمدحسین جعفریان.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۰ ، ۱۸:۴۴
سیدخلیل