قطعه‌ای از بهشت

دست‌نوشته‌های نه چندان معتبر یک انسان؛ انسان نه ، یک آدم

قطعه‌ای از بهشت

دست‌نوشته‌های نه چندان معتبر یک انسان؛ انسان نه ، یک آدم

قطعه‌ای از بهشت

می‌گفت: "روزی قطعه زمینی در خراسان محل رفت و آمد ملائک می شود."
گفتند: "کجا؟"
گفت: "در طوس."
به خاک که سپردندش، آن جا شده بود قطعه‌ای از بهشت.
فرشته ها می‌آمدند ، می‌رفتند.

* به نقل از کتاب " آفتاب هشتمین " اثر "لیلا شمس"

آیاتی از قرآن کریم

یک جرعه شعر

کتابهایی که خوانده‌ام

فیلم‌هایی که دیده‌ام

عکس‌هایی که گرفته‌ام

Instagram

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رضا امیرخانی» ثبت شده است

وقتی خوابش را میبینی حالات مختلفی برایت پیش می‌آید.
در همان وقت رویا و خواب، که مسحور جمالش شده‌ای و نمیدانی خوابی!
بعد که بیدار شدی حسرت میخوری، که وای من خواب بودم و همه‌ی اینها خیالات بود، او پیش من نبود و من پیش او؟! نه...
بعد از بسی حسرت خوردن، تازه پر از تهی میشوی. میفهمی که چقدر در تو ظهور داشته که حتی با یک رویای چند دقیقه‌ای، روز تو را شب می‌کند.
همه چیز را "او" میبینی ، تنها به او فکر می‌کنی، تنها او ... او... او... .
دیگر تا چندین روز با همین حالت آخری کلنجار میروی و به خودت می‌قبولانی که فقط یک خواب بوده و دیگر "او" پیش تو نخواهد آمد و تو پیش او نخواهی رفت. "او" در جبر این انتخاب اجباری خواهد سوخت و تو در عذاب این انتخاب اختیاری دست و پا خواهی زد.

بعد از مدتی به حالت اولیه خود که همان بی تفاوتی و خمودگی باشد می‌رسی و دیگر تمام... .

شاید انتظار حتی خواب دیدن "او" به تو امید دهد اما نه آنقدر که این خمودگی و انفعال را از بین برده و تو را به یک انسان! تبدیل کند.

شاید اینها زیاده گویی ، غلوٌ یا هر چیزی غیر از واقعیت باشد ، اما اینها همه از یک دل و زبان و دست و کیبورد منتشر شده ، لطفا فاتحه‌ای نثار کنید.


رو به روم بود ، بغض تو گلوم بود
اگر می گفتم تموم بود
رفت و رفتم ، هیچی نگفتم
فقط از دلم شنفتم که خودش بود ، نیمه ی پنهون
فرصت گفتنی‌ها چه رفت آسون
خود من بود ، من من بود
وصله‌ی جور دل و پاره‌ی تن بود
بشکنه دستم ولی ناخواسته گلدون رو شکستم
نتونستم بگمش یک عمره که خالی و خسته ام

یاعلی

پ.ن: مطلب خاک خورده به تاریخ 30 مهر 91

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۰
سیدخلیل

سلام

احتمالا خاطره‌ی آقا رضای امیرخانی با رهبری و سوال از ایشون که: حضرت آقا آیا شما فکر میکردید روزی رهبر یک مملکت بشید؟، رو شنیده باشید.

اینکه در اون دیدار اجازه سوال کردن داشتن بماند اما اینکه این سوال رو پرسیدن خودش جای تعجب بسیار داره چرا که نیاز به موقعیت سنجی پرسش‌گر داره؛ ولی حس کنجکاوی دونستن سوال این جواب خیلی آدمُ قلقلک میده.

پاسخ رهبر معظم رو به تفصیل از زبان خود آقای امیرخانی در فایل صوتی انتهای مطلب بشنوید، اما بطور خلاصه حضرت آقا در دوران قبل از بلوغ‌‎شون در قنوت نمازهاشون این دعا رو میخوندن: اللهم اجعلنی مجدد دینک و محیی شریعتک، و بعد با خضوع فراوان می فرمایند که ما به اون جاها نرسیدیم متاسقانه ...

قریب به سه سال پیش این خاطره رو شنیدم و هنوز شاخ هایی که بعد از شنیدن این هدف بسیار بسیار بزرگ یک نوجوان بر روی سرم روییدن رو حس می‌کنم :D

حرف من اینه، هدف‌هامون رو بزرگ کنیم تا به آرزوهای کوچیک‌مون برسیم، لااقل!


پ.ن1: هدف با آرزو فرق میکنه، یه وقت دچار اشتباه نشید.

پ.ن2: صرفا هدف از این مطلب شنیدن خاطره شیرین این دیدار بوده و بس.

پ.ن3: این مطلب هم جزء مطالب منتشر نشده بود.

پ.ن4: لینک دانلود صوت دیدار از زبان رضاامیرخانی +++

یاعلی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۲۷
سیدخلیل