قطعه‌ای از بهشت

دست‌نوشته‌های نه چندان معتبر یک انسان؛ انسان نه ، یک آدم

قطعه‌ای از بهشت

دست‌نوشته‌های نه چندان معتبر یک انسان؛ انسان نه ، یک آدم

قطعه‌ای از بهشت

می‌گفت: "روزی قطعه زمینی در خراسان محل رفت و آمد ملائک می شود."
گفتند: "کجا؟"
گفت: "در طوس."
به خاک که سپردندش، آن جا شده بود قطعه‌ای از بهشت.
فرشته ها می‌آمدند ، می‌رفتند.

* به نقل از کتاب " آفتاب هشتمین " اثر "لیلا شمس"

آیاتی از قرآن کریم

یک جرعه شعر

کتابهایی که خوانده‌ام

فیلم‌هایی که دیده‌ام

عکس‌هایی که گرفته‌ام

Instagram

طبقه بندی موضوعی

شعر تازه ای سروده ام برای تو
باز هم به یاد خنده های ساده ات
باز هم به یاد اشک بی ریای تو،
روبه روی آسمان نشسته ام، تهی ست
بی نوازش صدای آشنای تو
مثل لحظه ای که رفته ای و بعد از آن
مانده روی برف کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق می دهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصه ها پر است
گرچه نیستند هیچ یک، سزای تو،
غصه های تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو

"انسیه موسویان" 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۸۸ ، ۱۹:۲۱
سیدخلیل
دنیا بد است، بی تو مکان بدی شده ست
ای صاحب زمانه! زمانه بدی شده ست
حتی پیامی از تو به اینجا نمی رسد
بعد از تو باد، نامه رسان بدی شده ست
برگرد، تا هوای زمین را عوض کنی
حالا که نیستی، خفقان بدی شده ست
حالا که نیستی، همه ساکت نشسته اند
حتی زبان شعر، زبان بدی شده ست
ساعت، به سرعت و نگران پپش می رود
این تیک تاک ها، هیجان بدی شده ست
دست مرا بگیر که یخ زد بدون تو
جان مرا بگیر، که جان بدی شده ست
میلاد عرفان پور
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۸۸ ، ۰۹:۴۸
سیدخلیل

روزگاری بود که به هنگام ایجاد یک پست الکترونیکی در سرویس جی میل شرکت اینترنتی گوگل، برای انتخاب نام کشور، مجبور بودیم جایی به مانند لبنان را به عنوان کشورمان انتخاب کنیم، و دلیل آن به رسمیت شناخته نشدن کشور ایران توسط گوگل بود. گوگل، هنوز به وجود کشوری به نام ایران پی نبرده بود، یا بهتر است بگوییم دولت آمریکا، کشور ما را اصولا نادیده می گرفت .
روزگاریست بس طولانی، که ایرانیان طومارهای اینترنتی تهیه می کنند، همایش هایی فرهنگی تاریخی برگزار می کنند،
نمایشگاه های نقشه و عکس برپا می کنند، تا گوگل را متقاعد نمایند نام نامبارک ع.ر.ب.ی را از کنار اسم خیلج فارس در سرویس گوگل ارث حذف نماید. این اتفاق تاکنون رخ نداده .
روزگاریست به هنگام مراجعه به بعضی سرویس های گوگل، نظیر گوگل ارث، گوگل کروم، گوگل تاک، گوگل سرچ کد و گوگل دسک تاپ با پیغامی روبرو می شویم با این محتوا : این سرویس در کشور شما غیرقابل دسترسی است (This product is not available in your country). گوگل در دنیایی که شتابان به سوی متن باز حرکت می کند، کاربران ایرانی را از ابزارهایی مفید و کارآمد، این چنین خسیسانه بی بهره می کند.(گوگل کاربران ایرانی را محروم می کند، نه دولت ایران را، که دولت اساسا نیازی به این گونه ابزارها ندارد )
روزگاریست که ایرانیان، اگر به یکی از ویدئوهای صفحه آغازین سایت یویتوب مراجعه کنند(منظور قبل فیلترینگ این سایت است)، با پیغامی روبرو می شوند با این مضموم: این ویدئو در کشور شما غیرقابل دسترسی است. یوتیوب سال هاست که به شرکت گوگل تعلق دارد .
اما چند روزی است که گوگل با ایرانیان مهربان شده. گوگل مهربان شده و سرویس گوگل ترنسلیت را برای زبان فارسی عرضه کرده. این سرویس برای ترجمه از فارسی به دیگر زبان ها و بلعکس مورد استفاده قرار می گیرد. مهربانی دیگر گوگل، به روز کردن نقشه های ماهواره ای شهر تهران در سرویس گوگل مپ و گوگل ارث بوده است. نقشه هایی که از چند سال پیش تا کنون، همچنان بدون تغییر مانده بودند. این کار که البته تدریجی خواهد بود، چند روزیست آغاز شده .
در مقابل این الطاف، ایرانیان نیز به هیجان آمده اند و مرتب از گوگل می خواهند به یاد جانفشانی های آنها در کف خیابان های تهران، یک روز لوگوی صفحه اولش را به رنگ سبز درآورد .
¤¤¤
روزگاری بود که آمریکایی ها می گفتند: «اینترنت حق نیست، بلکه امتیازی است که به دیگران می دهیم و هر وقت بخواهیم آن را می گیریم.» (نماینده آمریکا در اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی )
چند روزیست رسانه های آنها اینگونه می گویند :
«... امروزه اصلاح طلبان نیاز مبرمی به شبکه اینترنت و دیگر وسائل ارتباط جمعی دارند ، باید راه های دستیابی به اینترنت از راه دور را در اختیار گروه های اصلاح طلب قرار داد .
باید کمک های مالی فراوانی در اختیار NGO ها قرارداده شود تا صداهای بومی در رادیو، وبلاگ ها، کلیپ های ویدیویی و دیگر تولیدات رسانه ای در داخل کشور تولید شود. در همین زمینه باید امکانات ماهواره ای، شبکه های تلویزیونی و دسترسی به اینترنت هر چه بیشتر در اختیار مخالفان قرار گیرد ...» ( وال استریت ژورنال )
چند روزیست وزارت خارجه آمریکا نگران ارتباطات ایرانیان با یکدیگر و جهانیان شده است. آنها، حتی نمی خواهند تعمیرات برنامه ریزی شده سرویس توییتر، خللی در ارتباطات ایرانیان ایجاد کند :
« روز دوشنبه یک کارمند ارشد وزارت خارجه آمریکا با ارسال ایمیلی به مدیران شبکه اجتماعی توئیتر خواهان به تعویق انداختن »تعمیرات برنامه ریزی شد « این پایگاه اینترنتی شد تا از این طریق ایرانیان بتوانند بدون وقفه اطلاعات لازم درباره تظاهرات خیابانی را بین خود و جهان خارج رد و بدل کنند.» (نیویورک تایمز )
وزیر خارجه آنها نیز اینگونه می گوید :
« ظاهراً توئیتر بسیار مهم است و در زمانی که منابع اطلاعاتی دیگری وجود ندارد این شبکه نقش مهمی در حفظ خطوط ارتباطی بر عهده دارد و به افراد امکان می دهد اطلاعات را مبادله کنند...این حق اساسی مردم است که بتوانند با هم ارتباط برقرار کنند» (لس آنجلس تایمز )
¤¤¤
همین چند هفته پیش بود که شبکه اجتماعی فیس بوک، یک نظرسنجی میان کاربران خود برگزار کرد، که آیا کاربران کشورهایی نظیر ایران، از فعالیت های تجاری در این شبکه منع شوند یا خیر، که با سه چهارم آرا تصویب شد .
چند روز پیش، نسخه فارسی زبان این سایت آغاز به کار کرد .
¤¤¤
غول های دنیا، همه آب نبات به دست، صف کشیده اند و ما ایرانیان، چه زود فراموش می کنیم آن همه نامهربانی های غول ها را !
برچسب : facebook، google، iran election، twitter، youtube، آب نبات، آمریکا، اغتشاشات، انتخابات ایران، اینترنت، توییتر، فیس بوک، گوگل، یوتیوب
¤ دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه تهران

حسینی
منبع:روزنامه کیهان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۸۸ ، ۰۸:۵۹
سیدخلیل
به نام خدا
 موسی‌بن‌جعفر«ع» می فرمایند:   ماه رجب، ماه بزرگى است که در آن حسنات چند برابر و گناهان در آن محو مى‏شود. کسى که یک روز در ماه رجب روزه بگیرد، آتش جهنّم به اندازه یک‌صدسال از او فاصله مى‏گیرد.

مطلبی در مورد مقام ماه رجب:
ماه رجب ماه استثنایی


کتاب ماه رجب ماه یگانه شدن با خدا نوشته استاد اصغر طاهر زاده رو برای مطالعه حتما بهتون پیشنهاد می کنم.

یا علی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۸۸ ، ۰۸:۲۸
سیدخلیل
گفتم کجا؟
                 گفتا به خون!
گفتم که کی؟
                 گفتا کنون!
گفتم چرا ؟
                 گفتا جنون!
گفتم نرو
                          خندید و رفت ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۸۸ ، ۱۰:۱۲
سیدخلیل

در عصر ارتباطات «انزوا» پذیرفتنی نیست و زندگی بی رابطه، مرگ روح است!

عرش الهی،مرکز بی نهایت شماره ای اتصال با آفریدها است.هرکس از هرجا و هر زمان و به هر زبان می تواند با این مرکز ، مکالمه کند، بی آنکه خطی روی خطی بیفتد.

خدا در مرکز ملکوتی دعا، هرلحظه آماده دریافت پیام «نیاز» است. هفده رکعت نماز در پنج نوبت، کد تماس با خداست که در عدد «24434-17» خلاصه می شود.

کسی که روزی پنج بار با او تکلم می کند ، از تنهایی در می آید. کلیم خدا می شود و احساس بی پناهی نمی کند.

خدا آن سوی خط تماس است ، دوست دارد در خوشی ها هم سراغ از او بگیریم ، نه فقط وقتی که گرفتار می شویم و به دردسر می افتیم. بی معرفتی است که وقتی «مضطر» می شویم از اورژانس «دعا» استمداد کنیم و انتظار کمک فوری داشته باشیم.

او همیشه گوش به زنگ ماست. ماییم که گاهی حوصله حرف زدن با او را نداریم. یا تماس و دعوت اورا بی جواب می گذاریم. شیطان سعی می کند در جبهه معنوی رابطه ما با خدا را قیچی کند، یا رو خط نیایش «پارازیت ریا» بیندازد. مکالمه ما با مرکز، نباید قطع و وصل شود ، یا صدایش خش خش داشته باشد.

باید  «دیش» رحمت گیر را بر بام بلند «نیایش» نصب کنیم و دریافت کننده دل را روی طول موج «اجابت» تنظیم کنیم، تا صدای استجابت دعا به گوش دلمان برسد. اگر «امن یجیب» که رمز اجابت است نتوانست خط مارا با خدا مرتبط سازد، باید دید کدام گناه یا غفلت موجب قطع تماس شده است؟ گاهی قساوت دل و غذاهای حرام و دوستان بد، در سیستم ارتباطی ما و خدا اختلال ایجاد می کنند و خطوط تماس را می پوشانند و صدایمان به خدا نمی رسد.

برای وصل مجدد خط، هم پرداخت هزینه لازم است ، هم تعهد.

هزینه اش ، توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است ، تعهدش هم آن است که قول بدهیم از حلم و صبر و ستاریت خدا سوء استفاده نکنیم، والا همیشه در معرض خطر اختلال و قطع ارتباط هستیم.

گاهی تنها یک «یا رب» خالصانه، یک آه برخاسته از دل ، یک قطره اشک ندامت ، یک دل شکسته و یک توسل بی ریا ، ما را به خدا وصل می کند.

پیش شماره ارتباط با خدا ، حمد و ثنا و صلوات است. اگر محبت و معرفت «اهل بیت» را داشته باشیم ، «آل محمد» به ما خط می دهند ، آنگاه می توانیم با چهارده خط مستقیم با خدا مرتبط شویم. «ولایت» تلفن همراه ما برای تماس با شبکه ملکوتی خداست.

حیف است در جهان ارتباطات، با خدا و رسول و اهل بیت ، رابطه نداشته باشیم.

جواد محدثی

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۸۸ ، ۰۹:۳۷
سیدخلیل

بسم الله الرحمن الرحیم

از خاکریز تا ولنتاین!

مصطفی پشت خاکریز نشسته بود و خشاب سلاحش را پر می کرد. صدای توپ و تانک خمپاره های عراقی هم نمی توانست تمرکز او را در مبارزه بدزدد. خاک و دود تمام فضای اطراف را پر کرده بود. صدای آشنای بیسیم چی دائما در گوش او می پیچید که هر ثانیه دنبال برقرار کردن ارتباطی با مرکز بود. علی علی... صادق... در این میان تنها چیزی که گاه و بیگاه حواس مصطفی را پرت می کرد و قلب او را به درد می آورد، صدای ناله های " یا حسین" از اطراف بود که نشان از زخمی شدن یکی دیگر از بچه ها داشت. حالا دیگر خشابش کاملا پر شده بود و او با عجله از پشت خاکریز بیرون می رفت.

***

مجید آدامس جویده شده اش را با شدت از دهانش بیرون انداخت. نگاهی به آسمان کرد آفتاب چندانی نبود ولی همین نور هم برای جای گرفتن جدیدترین مدل عینک آفتابی با شیشه های رفلکس زیبا روی چشمانش کافی بود. عینک را به چشمش زد، هندزفری را  در گوشش جابجا کرد تا صدای ماشین ها مانع از صدای شنیدن ترانه مورد علاقه اش نشوند. این آهنگ با همه تند بودنش آرامش خاصی را برای مجید فراهم می ساخت. آرامشی که بی اختیار سر و گردن او را به طور ریتمیک و منظم هر ثانیه به جلو پرتاب می کرد.

***

مصطفی خسته و زخمی به پشت خاکریز برگشت. درد خراش گلوله بر بازو آزارش می داد. اما در آن شرایط باید درد را فراموش می کرد و به مقابله فکر می کرد. صدایی توجهش را جلب کرد.

-          صادق صادق...علی...صادق جان کجایی؟

 نگاهی کرد صادق، بی سیم چی گردان هم گلچین شده بود. خدایا! صادق نه! او تازه دانشکده پزشکی قبول شده بود و می خواست بعد از عملیات بازگردد. اشک از گوشه چشمان مصطفی سرازیر شد به سمت بیسیم رفت.

-           علی علی... مصطفی...

-          مصطفی به گوشم...

-          علی جان صادق هم پر کشید. بگوتکلیف ما چیه؟ خرچنگ ها خیلی نزدیک شده اند پس این فرشته ها کی می رسن؟

-          مصطفی تو راهن. باید خرچنگ ها رو سرگرم کنی تا به لونه نرسن. نذار زخمی ها هم قیچی بشن. مفهومه...؟

-          معلومه، سرگرمشون می کنم. یا علی...

 

***

مجید بین راه جلوی یک مغازه توقف کرد. صورتش را به شیشه مغازه نزدیک کرد تا موهایش را برانداز کندانگشتانش را لای موهایش فرو برد و آن ها را به سمت بالا هدایت کرد تا حالت فشن بودنش طبیعی تر باشد. همین طور که به شیشه مغازه خیره شده بود یک پوستر پشت ویترین توجهش را جلب کرد. جدیدترین فیلم بالیوود با هنرمندی شاهرخ خان و آیشواریا رسید. بی درنگ وارد مغازه شد و فیلم مورد نظر را خرید. موبایلش را از جیب درآورد تا smsهایش را چک کند. آخرین sms از طرف شیوا بود. نوشته بود: " ولنتاین مبارک". محکم با دست روی پیشانیش کوبید. چطور فراموش کرده بود. حتما به خاطر مستی شب گذشته بود. آخر بدجوری منگش کرده بود... در همین فکر بود که صدای ضعیف آواز زن لس آنجلسی دستپاچه اش کرد. حالا باید جواب شیوا را چه می داد...؟

سلام عزیزم! همین الان داشتم جوابsms  ات رو تایپ می کردم...

سلام! خودتی...عالم و آدم بهم پیام تبریک زدن، اونوقت تو نامرد...

نه نه گوش کن. واقعیتش مریض بودم حالم بد بود ...

این حرفا رو ول کن. زنگ زدم بگم واسه پارتی امشب خونه مهران دیر نکنی...بای!

حالا باید در بازار سیاه روز ولنتاین برای خرید کادوهای زیادی اقدام می کرد. اس ام اس شیوا رو send to all کرد و بعد شروع کرد زیر لبی تعداد کادوها یی را که می بایست خریداری کند مرور کردن: " شیوا،سمیرا، پروین، شیدا، الهام،..." آمار بالا بود همین طور که می شمرد راهش را به سمت مغازه لوازم آرایشی کج کرد.

***

مصطفی به اطراف نگاهی کرد. اکثر بچه ها یا شهید شده بودن یا زخمی. نیرو های دشمن خیلی نزدیک شده بودند. باید کاری می کرد. تصمیم گرفت دل را به دریا بزند و سعی کند مسیر دشمن را منحرف کند. در آن شرایط سخت دیگر شاید برگشتی برای او وجود نداشت. از جیب پیراهنش یک عدد قرآن کوچک درآورد . آن را بوسید و به سینه چسباند. بعد باز کرد و چند آیه خواند.آرامتر شد. عکس مریم را از لابلای آن بیرون آورد و به عکس خیره شد. نزدیک یکسال می شد که با او نامزد  بود. اما به خاطر عملیات های نفس گیر و شرایط حساس هنوز نتوانسته بود جشن عروسی را برپا کند. دیدن عکس مریم به او آرامش بیشتری می داد. نگاه مریم، لبخند زیبای او و یادش برای مصطفی یادآور عشقی بی نظیر بود. او همیشه با شیرین زبانی هایش مصطفی را دلباخته تر می کرد و البته با سیاستمداری مانع از آن می شد که نامزدش متوجه دلتنگی هایش شود. آخر او عاشق روحیه مبارز مصطفی بود و همیشه با طنازی می گفت:" وقتی صدام رو به درک فرستادی، پیروزی و ازدواجمون رو با هم جشن می گیریم. چطوره؟" و هر دو با هم می خندیدند.مصطفی یادش آمد که به مریم قول داده بود برای سالگرد نامزدیشان برگردد و با او تولد این عشق زیبا را جشن بگیرند. اما امروز روز موعود بود و او پشت خاکریز گیر افتاده بود. مریم گفته بود باید برای این روز فرخنده یک نام زیبا انتخاب کنیم. نام امروز چه بود...؟

***

مجید نزدیک خانه مهران شده بود. با دستش زنجیر دور گردنش را که شیوا به او هدیه کرده بود صاف کرد تا بهتر دیده شود بعد نگاهی به سر و وضعش انداخت. از تیپش راضی بود. لبخندی زد و داخل شد. پارتی شروع شده بود.جاز تکنوی موسیقی تمام ساختمان را می لرزاند. به سختی می شد لای آن همه جمعیت شیوا را شناخت. به سمت او رفت. کادویش را بالا گرفت:

-          عزیزم! ولنتاین مبارک! منو ببخش امروز ناراحتت کردم.

شیوا با دلخوری کادو را از مجید گرفت و گفت:

-          دیگه به این بی محلیات عادت کردم.

در همان زمان مهران، با یک سینی پر از قرص های رنگارنگ که با شاخه های گل رز تزیین شده بود نزدیک آن ها شد و رو به مجید گفت:

-          مجید یه دونه به افتخار شیوا می ترکونی؟ خیلی فاز می ده ها...

مجید با دقت به قرص ها خیره شد و بعد گفت:

-          نه نه اصلا حرفشم نزن.

-          چرا؟ ترسیدی؟بچه ننه تو که بار اولت نیست...

-          اون قبلیا فرق می کرد، اونا خیلی ضعیف تر بودن ! بی خطر بودن...

-          چه فرقی می کنه اینا از دفعه قبلیا، سه برابر قویتره و سه برابر بیشتر فاز می ده. همین امروز صبح وارد شده... مخصوص ولنتاینه...اگه جیگرشو نداری بگو؟

شیوا محکم به پهلوی مجید زد و رو به او گفت :

-          نذار مهران دستت بندازه. یکی بندازو روشو کم کن.

مجید هم به ناچار با تردید یکی از قرص ها را برداشت و رو به شیوا گفت: به افتخار تو و آن را به سرعت بلعید. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که حس فرح بخش و سبکی بسیار او را فراگرفت. با این حالات آشنا بود. او توهم را خوب می شناخت. اما این بار قویتر بود خیلی قویتر . به دنبال خالی شدن فضا در ذهنش احساس سنگینی عمیقی در قفسه سینه اش داشت. چشمانش تار میشد. قلبش در سینه اش سنگینی می کرد. نفسش بند آمده بود صداهای اطراف  مبهم و گنگ به گوشش می رسید. چرخی در توهماتش زد و نقش زمین شد. تشنج کرده بود تمام بدنش می لرزید و صدای مبهم شیوا را می شنید که دائم او را صدا می کرد. چند دقیقه بعد بدن بی جان مجید زیر رقص نورهای سالن، رنگارنگ تر از همیشه نمایان بود.

***

مصطفی قرآن را بوسید و دوباره در جیب پیراهنش گذاشت. تقریبا تمام دوستانش شهید یا زخمی شده بودند. اما دشمن نباید این را می فهمید. او می بایست یک حمله نمادین را صورت می داد تا نیروهای کمکی می رسیدند. به همین دلیل هرچه نارنجک داشت خرج تانک ها و نفرات دشمن کرد. دستی به گردنش برد تا از وجود پلاکش مطمئن شود. آخر دوست نداشت مریم به انتظار مفقودالاثر بنشیند. تیر بارش را آماده کرد فشنگ ها را بر دوش انداخت و از خاکریز بیرون آمد. یا حسین گفت و دشمن را به تیربار بست. اما خود نیز از گلوله های آنان بی نصیب نماند. داغی چندین گلوله را بر بدنش احساس کرد. به یکباره گویی توانش تمام شد. به سختی خود را دوباره به پشت خاکریز رساند. تمام بدنش می سوخت. نفسش به شماره افتاده بود. دیگر نمی توانست سنگینی بدنش را تحمل کند. روی زمین افتاد. تصویر واضحی از اطرافش نداشت. در حالتی بین بی هوشی سرگردان بود. در رویای دردناک نیمه هوشی اش مریم را به خاطر آورد به خاطر آورد که به او قبل از وصل شیرینشان گفته بود که، "اگر روزی لازم شد وصل شیرین تو را به وصل زیبای خدایم بفروشم، حلالم کن!... "خون از زخم هایش می جوشید. درد امانش را بریده بود. به یاد آورد آن نام زیبایی را که مریم برای امروز انتخاب کرده بود: "روز عشاق "

چند دقیقه بعد نیروهای کمکی بالای سر پیکر بی جان مصطفی رسیدند که لبخندی زیبا روی لبانش نقش بسته بود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۸۷ ، ۰۹:۴۳
سیدخلیل

چت با خدا

گفتم : چقدر احساس تنهایی میکنم

گفتی : فانی قریب . من که نزدیکم (بقره 186)

گفتم : تو همیشه نزدیکی ، من دورم ... کاش می شد به تو نزدیک شم.

گفتی : واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خفیه و دون الجهر من القول و الغدو و الاصال  ، هر صبح و عصر ، پروردگارت رو پیش خودت ، با خوف و تضرع و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)

گفتم : این هم توفیق می خواهد

گفتی : الا تحبون ان یغرالله لکم دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور22)

گفتم : معلومه که دوست دارم منو ببخشی.

گفتی : واستغفروا ربکم ثم توبوا الیه . پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید.(هود/90)

گفتم : با این همه گناه ... آخه چیکار میتونم بکنم ؟

گفتی : الم یعلمو ان الله هو یقبل التوبه عن عباده مگر نمی دانید خدا است که تو را از بنده هایش قبول می کند؟ (توبه /104)

گفتم : دیگه روی توبه ندارم.

گفتی : الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب . خدا عزیز و داناست و آمرزنده گناهان و پذیرنده توبه. (غافر2-3)

گفتم : با این همه گناه برای کدام گناهم توبه کنم؟

گفتی : ان الله یغفر الذنوب جمیعا . خدا همه ی گناه ها رو می بخشه(زمر53)

گفتم : یعنی باز هم بیام ؟ بازم منو میبخشی؟

گفتی : و من یغفر الذنوب الا الله. به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟! (آل عمران 135)

گفتم نمی دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم می آرم آتیشم میزنه ، ذوبم میکنه.

گفتی : ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین . خدا همه ی توبه کنندگان را و همه ی پاکان را دوست دارد.(بقره222)

نا خواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک .

گفتی : الیس الله بکاف عبده . خدا برای بنده اش کافی نیست ؟ (زمر36)

گفتم : در برابر این همه مهربونیت چی کار میتونم بکنم؟

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکرو الله ذکرا کثیرا و سبحوه ... و کان بالمومنین رحیما .

ای مومنین ! خدا را زیاد یاد کنید ، صبح و شب تسبیحش کنید . او کسی است که خودش و فرشته هایش بر شما درود و رحمت می فرستند تا شما را از تاریکی به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مومنین مهربان است . (احزاب41-43)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۸۷ ، ۱۳:۳۰
سیدخلیل